بعضی وقتها دلم میخواهد از خودم فرار کنم به دوردستها به تنهایی کاش میشد برگردم به سالهای کودکی سالهای بادکنک نارنجی و خنده های از ته دل سالهای دختر بچه های لوس و آسوده سالهای آرام سالهای تماشای تلویزیون از زیر لحاف با گمان اینکه مادر متوجه نخواهد شد سالهایی که هنوز فراموش نکرده بودم رسم شاد بودن را
ابر زیر پوست شهر خزیده و آسمان دلگیر است خورشید چهره برکشیده و از این دیار رفته گویی هرگز برنخواهد گشت اما دخترک با همه شادی کودکانه اش رد پای خورشید را نشان پدر میدهد و پدر چه سکوت سنگینی دارد پدر در فکر نان است و در فکر فردای دخترک که اورا به شهر خواهد سپرد شهری بدون نور بدون خورشید
بانوی پریشان شبهای دغدغه
خود را در آغوش بگیر و بخواب...
هیچکس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد...
این جمع پر از تنهاییست...
حتي انگشتام هم بغض كردن نميتونن فشار كلمات روي مغزمو خالي كنن انقدر فشار به مغزم اومده دارم متلاشي ميشم
لعنت به تو لعنت به تو و اون روز شوم لعنت به همه دروغات لعنت به كسي كه فقط بزرگت كرد ولي آدمت نكرد لعنت به تو با اون غرور خانیت لعنت به تو و همه رگ و ریشه ات لعنت به تو که مردی لعنت به هر مردی که مثل تو مرده لعنت به من که فکر کردم آدمی لعنت به من که دوستانمو دشمن دیدم و توی دشمنو دوست
چون درد در منی و رهایم نمی کنی
گم گشته ام میان تماشای چشم تو
از این جنون تلخ جدایم نمی کنی
هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو
آخر چرا؟
چه شد که دعایم نمی کنی؟
من آخرین پرنده گم کرده لانه ام
در آسمان خویش هوایم نمی کنی
امشب میان کوچه تو را جار میزنم
اما تو باز رو به صدایم نمی کنی
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ..........
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیاندیشیم
عادت کهنه را بهم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر؛ ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
سلام میدونم خیلی ها این شعرو قبلا خوندن ولی تکرار حرفهای قشنگ زیباست. 
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس .........او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم......
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت
به کوی او سلام من رسان و گوی:
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی مه ترش لغزید
یکی ابر سیه امد که روی ماه تابان را بپوشاند
صبا را دیدم و گفتم :
صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست می دارم....... ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند
کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا ...
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
خداوندا باز ديدم كه همه عاجزيم و قادر تويي، همه فاني ايم و باقي تويي همه در مانده ايم و فرياد رس تويي، همه بي كسيم و كس هر كس تويي. آنرا كه تو برداشتي ميفكن و آنرا كه تو انگاشته اي مشكن ، عزيز كرده خودرا خوار مكن ، شادي پرورده خويش را غمخوار مكن چون برگرفتي هم تو بذار ،ما را با ما بنگذار و بدين بيخردگي معذور دار كه اين تخم تو كشته اي و اين گل تو سرشته اي.

مطالب قدیمی تر »
