درباره نویسنده
Elnaz Aminy
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Elnaz Aminy
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گریز
  • مه
  • حرف دل
  • لعنت
  • تو
  • قلب من
  • هر شب
  • زير باران
  • افسوس
  • درد دل با خدا
  • هميشه هست
  • کودکی زيبا
  • درون
  • چک چک
  • دوست
  • گاهی
  • عشق يعنی چه؟؟
  • ما زنها شما مردها
  • عشق چيست
  • من در قلب خداوند جای دارم
  • و بعد از رفتنت
  • سه درس عشق
  • زخم
  • راستی
  • پنجره
  • چنگ
  • سرگشته
  • اتفاق
  • گلهای کبود
  • رنگ احساس
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
دوستان من
  • شب بی پايان
  • از عشق برخاستن
  • دوستت دارم
  • زرخيز
  • عشق آبي ياس
  • قاصدك هان چه خبر آوردي
  • پاييز
  • بازگشت
  • سايه سپيد
  • وبلاگ آقای دکتر
  • ستاره شب
  • برنامه نويسي طراحي الگوريتم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



ستاره مشرقي
گریز
نویسنده: Elnaz Aminy - سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠

بعضی وقتها دلم میخواهد از خودم فرار کنم به دوردستها به تنهایی کاش میشد برگردم به سالهای کودکی سالهای بادکنک نارنجی و خنده های از ته دل سالهای دختر بچه های لوس و آسوده سالهای آرام سالهای تماشای تلویزیون از زیر لحاف با گمان اینکه مادر متوجه نخواهد شد سالهایی که هنوز فراموش نکرده بودم رسم شاد بودن را

نظرات ()



مه
نویسنده: Elnaz Aminy - شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠

ابر زیر پوست شهر خزیده و آسمان دلگیر است خورشید چهره برکشیده و از این دیار رفته گویی هرگز برنخواهد گشت اما دخترک با همه شادی کودکانه اش رد پای خورشید را نشان پدر میدهد و پدر چه سکوت سنگینی دارد پدر در فکر نان است و در فکر فردای دخترک که اورا به شهر خواهد سپرد شهری بدون نور بدون خورشید

نظرات ()



حرف دل
نویسنده: Elnaz Aminy - یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳٩٠

بانوی پریشان شبهای دغدغه


خود را در آغوش بگیر و بخواب...

هیچکس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد...

این جمع پر از تنهاییست...

نظرات ()



لعنت
نویسنده: Elnaz Aminy - شنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٠

حتي انگشتام هم بغض كردن نميتونن فشار كلمات روي مغزمو خالي كنن انقدر فشار به مغزم اومده دارم متلاشي ميشم

لعنت به تو لعنت به تو و اون روز شوم لعنت به همه دروغات لعنت به كسي كه فقط بزرگت كرد ولي آدمت نكرد لعنت به تو با اون غرور خانیت لعنت به تو و همه رگ و ریشه ات لعنت به تو که مردی لعنت به هر مردی که مثل تو مرده لعنت به من که فکر کردم آدمی لعنت به من که دوستانمو دشمن دیدم و توی دشمنو دوست

نظرات ()



تو
نویسنده: Elnaz Aminy - دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧

چون درد در منی و رهایم نمی کنی

 گم گشته ام میان تماشای چشم تو

 از این جنون تلخ جدایم نمی کنی

 هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو

 آخر چرا؟

 چه شد که دعایم  نمی کنی؟

 من آخرین پرنده گم کرده لانه ام 

در آسمان خویش هوایم نمی کنی

  امشب میان کوچه تو را جار میزنم 

اما تو باز رو به صدایم نمی کنی

  
نظرات ()



قلب من
نویسنده: Elnaz Aminy - چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦
ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم.. آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو توی قلب منی
نظرات ()



هر شب
نویسنده: Elnaz Aminy - سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب


تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب


تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ..........

نظرات ()



زير باران
نویسنده: Elnaz Aminy - دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیاندیشیم

عادت کهنه را بهم بزنیم

و ز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر؛ ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای  بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

سالکم قطره ها در انتظار تواند

زیر باران بیا قدم بزنیم

نظرات ()



افسوس
نویسنده: Elnaz Aminy - سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦

سلام میدونم خیلی ها این شعرو قبلا خوندن ولی تکرار حرفهای قشنگ زیباست.

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس .........او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم......

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت  تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت

به کوی او سلام من رسان و گوی:

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی مه ترش لغزید

یکی ابر سیه امد که روی ماه تابان را بپوشاند

صبا را دیدم و گفتم :

صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم

تو را من دوست می دارم....... ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا ...

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند

نظرات ()



درد دل با خدا
نویسنده: Elnaz Aminy - دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦

خداوندا باز ديدم كه همه عاجزيم و قادر تويي، همه فاني ايم و باقي تويي همه در مانده ايم و فرياد رس تويي، همه بي كسيم و كس هر كس تويي. آنرا كه تو برداشتي ميفكن و آنرا كه تو انگاشته اي مشكن ، عزيز كرده خودرا خوار مكن ، شادي پرورده خويش را غمخوار مكن چون برگرفتي هم تو بذار ،ما را با ما بنگذار و بدين بيخردگي معذور دار كه اين تخم تو كشته اي و اين گل تو سرشته اي.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »